تبلیغات
صمصام علوی - پیرزن
دستپاشیده های یک قلم خراشیده در کربلا..

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:پیوندهای روزانه

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

:نظرسنجی

آماروبلاگ

حدیث


یاعلیمددنا
اوقات شرعی
کد نمایش آی پی کد نمایش آی پی

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ

جمعه 2 شهریور 1397-09:31 بعد از ظهر




تقدیم به الاهه صبر عربستان باستان
خاتون خیام حسینی
بی بی زینب سلام الله علیها
و با یادی از همسفر جهادی و استاد عکاسی‌مان
حاج م.ت
پیرزن خفته بود.. خوابی دید.. 
که جوان است و در جنان.. یک بال..
_دارد.. اما نه جرات پرواز..
مرغ تک بال.. تندر بی یال..
..
رسم این بود.. آن زمانها که..
فقراء بین اغنیاء نروند..
تا که سربار ساربان نشوند.. 
پیرزنها به کربلا نروند..
..
گفت باید به کربلا بروم..
استخاره گرفت..  خوب آمد..
پیش خود گفت: _من گنهکارم!
آیه غافرالذنوب آمد..
..
اشک شوقش چکید بر قرآن.. 
بغض او خیره ماند بر آیه
یاد تک کاروان شهر افتاد..
یاد آن ساربان همسایه
..
اربعین است و ساربان بدخلق..
سختی راه عشق می ارزد..
منت اش میکشم.. مرا ببرد..
گرچه دستش دراز... (می لرزد)
..
کار او کاسبی ست.. میداند..
پیشه اش غاصبی ست.. میداند..
بزند.. فحش بر علی ندهد..
ساربان ناصبی ست.. میداند..
..
کیسه پولهاش را برداشت
رفت بر درب ساربان کوبید
دختر ساربان که در واکرد
آن النگوی آشنا را دید..
..
حرفی از کربلا نزن.. دختر
زخم من را دوا بزن.. دختر
مضطرم.. دخترم.. پریشانم..
پدرت را صدا بزن.. دختر
..
ساربان تا مقابلش آمد..
برق زد چشم شیعه‌آشامش
پولها را گرفت و شرط گذاشت..
باز النگو به رسم انعامش
..
گفت: _ شنبه براه میافتیم
دورشو ای عجوزهء مجنون
پس هلش داد و بر رخش کوبید
مرد چپ دست.. هردوچشمش خون
..
پیرزن دست چپ فقط دارد..
گونه راستش که سیلی خورد..
(بی دفاع است.. آه.. مادر جان..!)
کربلا دست راستش را برد..
..
کاروان عراق راه افتاد..
ترس با شوق کربلا هم داشت..
دفعه پیش در جوانی بود
او النگویی از طلا هم داشت..
..
بگذریم از مصائب جاده..
وادی نینوا هویدا شد..
پیرزن نازک دلش لرزید..
با حسین درون به نجوا شد..:
..
بی عصا صاف و ساده آمده ام
پشت ناقه به جاده آمده ام..
زائرانت سواره می آیند..
من فقیرم.. پیاده آمده ام..
..
با شراب تو مست هستم من
با تو بی بود و هست.. هستم من
پای تو از الست بودم من
با تو بی هر دو دست.. هستم من
..
..
صف به صف در کنار دروازه..
نینوا و هزار دروازه..
جان شیرین زائران توشه..
شور جانان ندارد اندازه
..
شرطه گوید: - خلیفه فرموده:
"هر زیارت به قیمت دست است.."
کوهی از دست پشت دروازه ست..
هر چه بی دست راست صف بسته ست..
..
نوبت پیرزن رسید اخر
صبح.. تعبیر میشود خوابش
پیرزن دست دومش را داد..
در زیارت به پای اربابش..
..
تا بریدند دست رنجورش..
فارغ از سجده و تیمم شد..
طبق معمول ساربان برداشت..
بین خورجین ناقه اش گم شد..
..
وارد شهر کربلا گردید
چون ولا داشت مبتلا گردید..
قبر خاکی و قبه گل با..
_خون امثال او طلا گردید..

با جسارت به شرطه ها میگفت..
{بارک الله.. کودکی بی دست..}:
نسل در نسل فخرمان این است..
دست را داده ایم.. گردن هست..
.

#صمصام_علوی




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 2 شهریور 1397 09:51 بعد از ظهر


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر